|
مشقم کن و عشق را زیبا بنویس آنگاه فرقی نمی کند که قلم تو از ساقه نیلوفر باشد یا پر کبوتر + نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 10:51 توسط حنا |
نمي دانم چگونه آمدم و چگونه خواهم رفت امّا من مي روم . . . چون تو ميخواهي که بروم . . . مي روم . . . اما نه بي خبر! نگاه کن .... من کوله بارم را بسته ام! گمان نکن که چيزي از دارايي هايم را، اين جا، در شهر تو باقي خواهم گذاشت! و تو خوب مي داني که همه توشه من چيست : درد تو! تازگي که ندارد! هميشه در دلم بوده! ياد تو! اين آفتاب بي غروب که سايه به سايه ام بوده! اشک! که نشان داغهايش، هنوز بر دلم باقيست! – رنج راه! که سالهاست پيشه ام بوده! ( گر چه گمان نمي کنم که اين بار، پاهاي تاول زده ام، خيال همراهيم را داشته باشند!) مي بيني؟! تا ديار دوباره تو، راه بسيار است و کوله بار من سنگين! ... من با قاب عکس خالي تو چه کنم؟!! ... يادت مي آيد که مي گفتي پرستوها را دوست داري؟ و من از آن روزها، چقدر بيهوده کوشيدم تا شبيه پرستوها شوم! و چقدر دعا کردم: . . . " خدايا! آيا اگر بنده اي از تو بخواهد که پرستو باشد، چيز زيادي خواسته است؟! اگر نه، پس مرا پرستو کن!! اگر آري، پس دلم را از من بگير!! " . . . و مهربان خداي من، نه مرا پرستو کرد و نه دلم را از من گرفت!!! و من هنوز در اشتياق همان يک کلام توام، اگر به جاي پرستو، بگويي که: عاشق گلهاي بنفشه اي!!! و اگر نه ... مي روم ... اما نه بي خبر!!! + نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 11:23 توسط حنا |
فردا را دوست دارم. چون طعمی دارد که هنوز نچشیده ام ... دیروز را هم دوست دارم. چون طعم آن هرچه که بوده ، ... اگر خوب و شیرین، پر از یادها است ... و اگر تلخ و بد اکنون چندان برجای نیست و تنها یک یاد گنگ است .... امروز را می پرستم. چون امروز همه زندگی من است. چــون .... تــو امـروز من هـسـتـی .... و هم فردای من خواهی بود ... تو تمام هستی من هسـتـی .. و چه زیباست این هسـتـی .... زیـبـا باش، زیبـا زنـدگـی کن ، زیبا بیندیش ... زیبـا بخـنـد کـه خـنـده و تبسـم جـلوه زیبائـی ... پروردگارست... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 10:24 توسط حنا |
و بادها ميوزند و چه عاشقانه باد لباس هاي رنگي درخت را از تنش بيرون مي آورد تا با هم عاشقانه برقصند و آن گاه است كه ما حركت باد و درخت را ميبينيم ! آسمان شروع به باريدن مي كند و تصور ما اين است كه باران است در حالي كه آسمان اشك شوق ميريزد زيرا پيوند عاشقانه باد و درخت او را به وجد مي آورد ! فرشته ها شادي ميكنند چون فصل عاشقي شروع ميشود و يك به يك روي ماه را ميبوسند و ميرقصند آري پاييز فصل زيباييست و بارانش عاشقانه مي بارد آري پاييز فصل عاشقان دلتنگست برگها به زمين رسيدند و ما هنوز نمي دانيم پرنده خيال ما كي به سوي آشيانه خود بر مي گردد !!! + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 7:23 توسط حنا |
|